روزها می خندی میان آدمها
اما تمام زندگیت
در گریه های شبانه خلاصه می شود
....
جهان غصه ی ما را نمی خورد
دل هيچ كوچه ای به ياد ما تنگ نمی شود
هيچ مغازه ای،
به خاطر خانه نشينی ما بسته نمی شود
و مردم
رأس ساعت قرار هميشگی
می روند دنبال دلخوشی هاشان
اما من
به خاطر تو
از كار می افتم
سراغی از كوچه نمی گيرم
به هيچ مغازه ای سر نمی زنم
و رأس ساعت هيچ قراری
لباس نو نمی پوشم،
عطر نمي زنم،
و كلي مقابل آينه نمی ايستم
تا خانه نشين رؤياهای تو شوم
تا ثابت كنم شاعران دروغ نمی گويند
بگذار يك بار هم كه شده
كسی از خودش مايه بگذارد
من اگر تباه تو شوم
شاعرت بوده ام
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بی کرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را
...
و اکنون
یگانه و بی تا
می درخشد و ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند
از عالم معنی الفی بیرون تاخت
که هر که آن الف را فهم کرد،
همه را فهم کرد،
هر که این الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد.
طالبان چون بید میلرزند از برای فهم آن الف
اما برای طالبان سخن دراز کردند شرح حجاب ها را- که :
«هفتصد حجاب است از نور و هفتصد حجاب است از ظلمت!»
به حقیقت رهبری نکردند، ره زنی کردند بر قومی!
ایشان را نومید کردند- که:
«ما این همه حجاب ها را کی بگذریم؟»
همه حجاب ها یک حجاب است
جز آن یکی، هیچ حجابی نیست
آن حجاب این وجود است
از پیله ارغوان خواب به در آمدم
...
و دانستم که گمشده اش گمشتگی است!
...
و دانستم
قمری ها باید بخوانند
درختان باید بایستند
رودها باید بروند
و آدمی باید بفهمد
و شکرانۀ ما در حیات فهم مسائل است.
...
چیزی به من نگفت
و خود به خود فهمیدم رازی هست
که هر کس موفق به فهمش شود
بین دندان وقلب
فرقی نخواهد گذاشت
و چون برکه
روحش از عبور زاغ و زاغچه تیره نمی شود.
و تگرگ هیچ مرگی،
خوشه های نشاط را
در صورتش نمی شکند
ساعت گذشت
... اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را
به خلوت خواب های تو می سپردم.
پل میزنیم به نامعلوم
در می گشاییم به ناممکن
از وجود چنان بنایی ساختیم که نردبان هزار پلۀ حضور به گَردَش نمی رسد
...
نه!
انسان، هیچ گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است
پا می چرخانم
...
هر که بگوئی بودیم مگر آن کس که تقدیرمان بود.
پا می چرخانم
پا می چرخانم رو به سمتی که سمتی نیست
...
...
اصلا بگذار خيالها را راحت کنم.
ادبيات واقعی و صميمانه،
دفترچههای خاطرات هستند
که کرورها در نهانخانههای آدمها حفاظت میشوند
و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن
به کسی عرضه نمیشوند
...
...
تیر حتمی قضایش را
هیچ سپری نمیشکند
و لطف و محبت و هدایتش را
هیچ مانعی باز نمیدارد …
جهل و نادانی من
و عصیان و گستاخی من
تو را باز نداشت
از اینکه راهنماییام کنی
به سوی صراط قربتت
و موفقم گردانی
به آنچه رضا و خشنودی توست.
پس
هر گاه که تو را خواندم
پاسخم گفتی.
هر چه از تو خواستم
عنایتم فرمودی.
هر گاه اطاعتت کردم
قدر دانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را به جا آوردم
بر نعمتهایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
...
تو پناهگاه منی!
تو کهف منی!
تو مأمن منی!
وقتی که راهها و مذهبها
با همه فراخیشان
ما را به عجز میکشانند
و زمین با همه وسعتش
بر من تنگی میکند و ...
...
قدرت برکاتت را بر من فرو ریز
تا آنجا که تاخیر را در تعجیلهای تو
و تعجیل را در تأخیرهای تو نپسندم.
آنچه را که پیش میاندازی
دلم هوای تاخیرش را نکند
و آنچه را که باز پس مینهی
من را به شکوه و گلایه نکشاند.
... من آنم که بدی کردم
... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطهور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بدعهدی کردم ...
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری طلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه میتوانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است؟!
مرا از سیطرهی ذلت بار نفس نجات ده
و پیش از آنکه خاک گور بر اندامم بنشیند
از شک و شرک رهاییام بخش.
"بخشی از دعای حسین (ع) در روز عرفه
ترجمه علی شریعتی"
...
تو غفلت پروانه را
دربادهای پاییزی
ندیده ای
که بدانی
آذرماه از آواز کدام پرنده
این همه زمستان است
...
این روزها
اینگونه ام ببین،
دستم چه کند پیش می رود، انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم، گویی
کَت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زیر هر کجا!
حتی شنوده ام
هر بار شیون تیر خلاص را
...
...
ناگهان در ميان روزهاي انتظار
باد سردي وزيد
بالهايم را ربود
زرد گشتم به ناگاه
برگهايم ريختند
چهره ام را ، پاييز رنگي نمود
دستهايم سرد گشتند
چشم هايم به خون زندگي آغشته گشت . . .
چون تو را ديدم ،
سبزي صدايت را شنيدم
شور را ، در ميان چشمهايت خواندم
شرمسارت شدم
سر به زير انداختم ، بي هيچ چرايي
بي رمق ، بي ناي رفتن
پا ميان بي راهه اي نهادم
كه مرا دنبال خود جاري نمود . . .
* * *
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سلام!
حال همهی ما خوب است ،
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود،
طوری از کنارِ زندگی میگذرم،
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد
و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
هنوز ريشه ی زائيده بهار منی
به باغ عشق ، گل سرخ اعتبار منی
شب و غروب و كف و باد و موج می ميرند
تو ای كرانه آرام ، ماندگار منی

بهره مندان، آن کسانند
که خوابی آشفته و روزگاری ناموزون دارند.
...
آنان که در این جهان ، زندگی شیرینی دارند
و مسیر نهرهای زندگی را به سوی جام های خود بر نمی گردانند
تا با خیال و سرمستی سرخوش شوند،
و زندگی را آزادانه و بی تکلف می پذیرند اندک اند.
بشر به تخدیر رو میآورد
چونان کودکی که به پستان دایه،
و تنها پیری و مرگ است
که او را از شیر می گیرد.
در جنگل نه گوسفندی است
و نه چوپانی که او را هدایت کند
...
مردم، بنده ی آفریده ای هستند
که خود از سجده سر باز زد
پس اگر روزی به پا خیزد
جمله با او بر خواهند خاست.
اندوه ِ روح را پوشاندن
و شادی را جایگزین آن کردن، راز روح است.
و راز زندگی آن است که آسایش را می پوشاند
و چون رفاه نباشد، تیرگی آن را فرا می گیرد،
پس چون از آسایش و تاریکی فراتر روی
در سایه ای خواهی غنود که اندیشه را به شگفتی می آورد.
دربیابان نه اعتقادیست
و نه کفری ناپسند.
آواز پرندگان، هرگز
از سر غم، سعادت یا باور نیست.
اعتقاد مردم چون سایه ایست
که می آید و شباهنگام نابود میشود.
حق از آن ِ اراده است.
روح ِ قوی برتر و پیروز است
و روح ضعیف چون درختی در باد
در معرض دگرگونی و تغییر.
اراده در روح، حقیقتی است که
قدرت بازوان منکر آن نمیتواند شد،
و چون ضعیفی سروری یافت
باید از خوب و بد او گریخت.
...
اراده انسان سایه ایست
که در فضای اندیشه می گردد.
و حق انسان
چون برگهای پاییزی است که پژمرده میشود.
علم مردمان را راه هایی است گوناگون
که آغازش پیداست و انجام ناپیدا.
بدین سبب، زمانه و تقدیر چنان برآن ها حکم میرانند
که آن سوی خم راه بر ما ناپیداست.
برترین علم، رویایی است
که اگر بدان دست یابی
و بین خفتگان روی ریشخندت میکنند.
پس اگر خواب زده ای دیدی
وامانده از قبیله خویش
که مطرود است
و تحقیر شده،
بدان! او پیامبری است
که نقاب فردا بر چهره دارد،
و این نقاب، او را پنهان می کند
از مردمی که نقاب دیروز دارند.
او با جهان و جهانیان بیگانه است
بیگانه با عیب جویان و ستایشگران.
او مشعل حقیقت را بر میافرازد
حتی اگر شعله آن، بسوزاندش.
او نیرومندست
حتی اگر مهر و فروتنی نشان دهد.
و دور است از همه آن هایی که
به او دورند یا نزدیک.
آزاده با جدال و ستیز، در زمین زندانی میسازد که ندانسته در آن اسیر میشود.
و چون خود را ازهمتایانش آزاد کند
دوباره بنده کسی میشود که بر او عشق می ورزد و اندیشه می کند.
او آگاه و هوشیار است، اما حق را
سرسختانه نفی میکند، چرا که سرکش است.
او رهاست، اما شتابزدگی اش
حتی در اوج عظمت، او را تحقیر میکند.
پس اگر سعادتمندی دیدی
که به سرنوشت خود قانع است
و با دیگر همنوعانش متفاوت،
دعا کن تا در این جای کمال پایدار بماند.
نه در جنگل خوشبختی یافت میشود،
و نه دربیابان تصویری از ناامیدی.
جنگل چرا جزء را طلب کند
وقتی کل در آن جمع است.
آیا در جنگل هم باید به دنبال امیدی بود
وقتی هدف کل طبیعت است؟
اگرزورمند مهربانی دیدی،
به خاطر آن چه دیده ای، چشمانت را دعای خیر کن.
برای او نیز افتخاراست
که کوری هم شایستگی هایش را می بیند.
اگر عاشق سرگشته ای را دیدی
از نصیحت گریزان،
و در عطش، از نوشیدن در پرهیز،
و در فرط گرسنگی، سیر و خوشنود
و شنیدی که مردم می گویند: " این جوان گمراه
چه عزتی از عشق یافته
و چه امیدی به آن بسته
که چنین بیمارگونه در انتظار تقدیر و سرنوشت است؟
و چرا در هوای عشقی خون می گرید
که برای او نه زیبایی و نه لذت دارد؟ "
بر این نادانان ترحم کن!
که روح هایشان، سر زا مرده است.
گروهی میگویند چون روح به کمال رسد
تحلیل رفته نابود میشود
چون میوه ای رسیده
که در اثر باد و سرما از درخت میافتد.
برخی دیگر می گویند همه چیز جسم است،
و چون فرو ریخت
نه روحی درآن است، نه خیالی،
نه خوابی و نه بیداری.
گویی روح، سایه ناپایداری است
در برکه آبی پیدا،
که چون آب گل آلود شود
بی درنگ ناپدید شده اثری از آن نمی ماند.
همه در اشتباهند زیرا در جسم و روح
هیچ ذره ای نیست که نابود شود.
و همچون، باد شمال پیچیده می ماند
تا آن هنگام که باد شرق بگذرد و از هم بگشایدش.
...
جسم، زهدان روح است
که تا هنگام بلوغ در آن می ماند.
آن هنگام که روح در اوج، بلندپروازی می کند
زهدان، نطفه دیگری نمی آفریند
روح جنینی است که با مردنش
تولد بدون بدبختی اش آغاز می شود.
...
و سترون، لفظی است که
از ناشایستگی در باروری آمده است.
او که در خوابهایش سحر را در آغوش میکشد
جاودانه خواهد شد
و آن که تمام شب را می خوابد
بی گمان در اعماق دریای خواب غرق می شود.
...
و مرگ به سان دریاست که سبکبار
از آن میگذرد و گرانبارغرق میشود.
* * *
و آنچه را گفتم و گفتی فراموش کن،
که کلمات، ذرات رنگین کمان اند.
و اکنون مرا از لذت هایی که چشیده ای آگاه کن.
آیا تو به جای کاخ
در جنگل مسکن گزیده ای،
آیا تو نیز پی جوی ها را گرفته و
صخره ها را درنوردیده ای،
آیا تو نیز با عطر شستشو کرده و
خود را با نور و روشنایی خشکانده ای؟
آیا تو، سپیده دمان را چون شراب
در جامهای اثیری نوشیده ای؟
آیا چون من، به وقت غروب
زیر شاخه های تاک لمیده ای؟
و دیده ای که چگونه خوشه های طلای انگور
در پرتو نور می درخشند؟
این خوشه ها برای تشنگان، چشمه اند و
برای گرسنگان، خوراک
و برای کسی که مستی مدام میطلبد،
شیرینی و عطر.
آیا شبی، چمن را بستر خواب
و هوا را روی انداز خویش کرده ای؟
آیا از آینده دوری گزیده و
گذشته را به فراموشی سپرده ای؟
سکوت شب چون دریایی است
که زمزمه موج آن در گوش هایت صدا میکند
و در سینه شب
قلبی است که در بسترت می تپد
مردمان اشعاری هستند
که بر آب جویبارها نوشته شده اند.
چه سودیست
در جنجال مردم و برخوردهای زندگی
و چیست در این همهمه و جدال، و
اعتراض وستیز بی پایان؟
این ها همه نقب های موش کورند و
تارهای محکم عنکبوت در تاریکی
و شرح حرکت ما
در راه های باریک سرنوشت در هم میشکند.
سرنوشت را راه هایی است که تغییرشان نمیتوان داد.
و چون با ضعف قصد بیشه کنیم،
به سبب ناتوانی مان
ازخواسته هامان در میگذریم.
برگرفته از " کاروان ها "
جبران خلیل جبران
ترجمه : محسن نیکبخت
ای دوست من
من آن نیستم که مینمایم
نمود پیراهنی ست که به تن دارم
پیراهنی بافته ز جان
که مرا از پرسشهای تو
و تو را از فراموشی من
در امان میدارد
آن "من" ی که در من است
در خانه خاموشی ساکن است
و تا ابد همانجا میماند
ناشناس و درنیافتنی
...
من عاشق خورشیدم
آن زمان که آرام آرام میآید بالا
حتی وقتی نمیتوانم نگاهش کنم
و بد میسوزاندم
دوستش دارم
و شیفته نقاشی هایش هستم
همانها که از ناز رفتنش میکشد
من دلباخته آن لحظه ام که
که میگذارم و میروم
تابستان یعنی چند ساعت شنا
هر روز
هر روز عصر
خزان یعنی قدم زدن
یعنی تولد
پارک
خرید
زمستان یعنی پیدا کردن یک دوست تازه
برای تا هر وقت که شد
بهار یعنی علف رو بو کن
اینگونه باش
برو
رد شو
زندگی کن
فیلسوفها
شاعرها
و هر که
و هرکه
فقط دارند حرف میزنند
پی نکن
دغدغه های آنها برای خودشان
خورشید و دریا
خیابان و دنیا
مال تو

نمیدانی که
غریبانگی خودم را سالهاست
پشت آبروی سکوت پنهان کرده ام
و گولم میزنند
شعرهای هزار و یک رنگ
و آب از آب تکان نمیخورد
وآنها هرگز نخواهند فهمید
که من
...
در پناه سیاهترین شب سال
هرگز صبح را نخواهم دید...
درختان پیچ در پیچ سیب
روی تپه کوچک نشو و نما میکرند
و هیچیک از آنها
از جایی که در آن ریشه دوانده بود
دورتر نمی رفت