برایت گفتم
مختصرکردم
آنقدر مختصر
که هیچ نگفتم
برایت نوشتم
خلاصه اش کردم
آنقدر خلاصه
که هرچه بود خط خورد
و هیچ نماند
سراغت آمدم
هر روز
آنقدر بیصدا
که هیچ کس ندید
سرودم
به نامت
به عشقت
روی دفتری
که در هزارتوی زیر تخت محفوظ است
و هیچ گاه نخواندی
نه!
پنهان نکردم
میخواستم بدانی
تنها
بعد از این وهن برزخی
این کفایت پست
...
که نشد
به هیچ بهانه نشد
این هم برای توست
برای خود خودت
دوستت دارم
و یادم هست
که زندگی میکنی
برای زندگی
تو راست میگفتی
و هر چه میگفتی راست بود
تو
نزدیکی به اردیبهشت
و در چند قدمی بهشت
من
در نیمه های خزان
و کمی آنطرف تر
دوری
دور
از نزدیکی دلها نگو
من دوری دنیاها را میگویم
شعر نمی بافم
تنها بافته ای را تن میکنم
از شیطنت های خواب آلود
و شادی
چراغی که در رنگهایت روشن است
و تو
که راست میگفتی
و هر چه میگفتی راست بود
و من
که اینجا
بعد از رعد و باران
برای خدا حافظی
استخاره میبینم
برای م م د
با عشق
برای همه راستی هایش
و امید لبخند، که حق همیشگی دنیای رنگ رنگش است

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست

مرا نگو
مرا كنار تمام رازهای نگفتنی ات نگه دار
و فقط وقتی كه
از همه ی رنگ های اطرافت خسته شدی
بنشين
و خاكستری نگاه مرا به ياد بياور
و كمی هم
مرا دوست بدار.......

من از هجوم وحشی دیوار خستهام
از سرفههای چرکی سیگار خستهام
دیگر دلم برای تو هم پر نمیزند
از آن نگاه رذل طمعکار خستهام !!
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خستهام
از بس چریدهام به ولع در کتابها
از دیدن حضور علفزار خستهام
چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد
از واژه ی دو وجهی تکرار خستهام
از قصههای گرم و نفسهای سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خستهام
هر گوشه از اطاق بهشتی ست بینظیر
از ازدحام آدم و آزار خستهام ...
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دستهای بیحس و بیکار خستهام !!
از راز دکمههای مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خستهام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بیطلوع تبهکار خستهام
من در رکاب مرگ به آغاز میروم
از این چرندیات پر آزار خستهام
من بیرمقترین نفس این حوالیام
از سر بریدن مکرر انکار خستهام
من با عبور ثانیهها خرد میشوم
از حمل این جنازهی هوشیار خستهام ...

من کودکی ام را گم کرده ام .
در اولین حمله تاتار عشق
کودکی ام زیر سم اسبهای احساس لگد مال شد .
و خاطراتم
در هیاهوی سرد این مردم ؛
چون دستنوشته ای کهنه ؛
در دل گنجه زندگی تا ابد مدفون شد .
نه آنگونه سر به خاک ساییدم
که از رویش هرزگی در بیم باشم .
و نه آنگونه قمار کردم
که هر دم در پی نسیم باشم .
لیک باختن ذات قمار است .
آن دم که حکم را دل خواندی ؛
تک برگ من را به بازی گرفتی
و اینگونه بازی آغاز شد.
افسوس که آن دم
حکم دلت را از رنگ چشمانت نخواندم .
و آنقدر در این بازی گم بودم ؛
که کودکی ام را بر روی شانه هایت جا گذاشتم.
دریغ و صد دریغ که
کشف طعم شیرین لبهایت
تلخ ترین تجربه من در سفر به چشما نت بود .....
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج شامگاه زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند