نمیدانی که
غریبانگی خودم را سالهاست
پشت آبروی سکوت پنهان کرده ام
و گولم میزنند
شعرهای هزار و یک رنگ
و آب از آب تکان نمیخورد
وآنها هرگز نخواهند فهمید
که من
...
در پناه سیاهترین شب سال
هرگز صبح را نخواهم دید...
درختان پیچ در پیچ سیب
روی تپه کوچک نشو و نما میکرند
و هیچیک از آنها
از جایی که در آن ریشه دوانده بود
دورتر نمی رفت
