بهره مندان، آن کسانند
که خوابی آشفته و روزگاری ناموزون دارند.
...
آنان که در این جهان ، زندگی شیرینی دارند
و مسیر نهرهای زندگی را به سوی جام های خود بر نمی گردانند
تا با خیال و سرمستی سرخوش شوند،
و زندگی را آزادانه و بی تکلف می پذیرند اندک اند.
بشر به تخدیر رو میآورد
چونان کودکی که به پستان دایه،
و تنها پیری و مرگ است
که او را از شیر می گیرد.
در جنگل نه گوسفندی است
و نه چوپانی که او را هدایت کند
...
مردم، بنده ی آفریده ای هستند
که خود از سجده سر باز زد
پس اگر روزی به پا خیزد
جمله با او بر خواهند خاست.
اندوه ِ روح را پوشاندن
و شادی را جایگزین آن کردن، راز روح است.
و راز زندگی آن است که آسایش را می پوشاند
و چون رفاه نباشد، تیرگی آن را فرا می گیرد،
پس چون از آسایش و تاریکی فراتر روی
در سایه ای خواهی غنود که اندیشه را به شگفتی می آورد.
دربیابان نه اعتقادیست
و نه کفری ناپسند.
آواز پرندگان، هرگز
از سر غم، سعادت یا باور نیست.
اعتقاد مردم چون سایه ایست
که می آید و شباهنگام نابود میشود.
حق از آن ِ اراده است.
روح ِ قوی برتر و پیروز است
و روح ضعیف چون درختی در باد
در معرض دگرگونی و تغییر.
اراده در روح، حقیقتی است که
قدرت بازوان منکر آن نمیتواند شد،
و چون ضعیفی سروری یافت
باید از خوب و بد او گریخت.
...
اراده انسان سایه ایست
که در فضای اندیشه می گردد.
و حق انسان
چون برگهای پاییزی است که پژمرده میشود.
علم مردمان را راه هایی است گوناگون
که آغازش پیداست و انجام ناپیدا.
بدین سبب، زمانه و تقدیر چنان برآن ها حکم میرانند
که آن سوی خم راه بر ما ناپیداست.
برترین علم، رویایی است
که اگر بدان دست یابی
و بین خفتگان روی ریشخندت میکنند.
پس اگر خواب زده ای دیدی
وامانده از قبیله خویش
که مطرود است
و تحقیر شده،
بدان! او پیامبری است
که نقاب فردا بر چهره دارد،
و این نقاب، او را پنهان می کند
از مردمی که نقاب دیروز دارند.
او با جهان و جهانیان بیگانه است
بیگانه با عیب جویان و ستایشگران.
او مشعل حقیقت را بر میافرازد
حتی اگر شعله آن، بسوزاندش.
او نیرومندست
حتی اگر مهر و فروتنی نشان دهد.
و دور است از همه آن هایی که
به او دورند یا نزدیک.
آزاده با جدال و ستیز، در زمین زندانی میسازد که ندانسته در آن اسیر میشود.
و چون خود را ازهمتایانش آزاد کند
دوباره بنده کسی میشود که بر او عشق می ورزد و اندیشه می کند.
او آگاه و هوشیار است، اما حق را
سرسختانه نفی میکند، چرا که سرکش است.
او رهاست، اما شتابزدگی اش
حتی در اوج عظمت، او را تحقیر میکند.
پس اگر سعادتمندی دیدی
که به سرنوشت خود قانع است
و با دیگر همنوعانش متفاوت،
دعا کن تا در این جای کمال پایدار بماند.
نه در جنگل خوشبختی یافت میشود،
و نه دربیابان تصویری از ناامیدی.
جنگل چرا جزء را طلب کند
وقتی کل در آن جمع است.
آیا در جنگل هم باید به دنبال امیدی بود
وقتی هدف کل طبیعت است؟
اگرزورمند مهربانی دیدی،
به خاطر آن چه دیده ای، چشمانت را دعای خیر کن.
برای او نیز افتخاراست
که کوری هم شایستگی هایش را می بیند.
اگر عاشق سرگشته ای را دیدی
از نصیحت گریزان،
و در عطش، از نوشیدن در پرهیز،
و در فرط گرسنگی، سیر و خوشنود
و شنیدی که مردم می گویند: " این جوان گمراه
چه عزتی از عشق یافته
و چه امیدی به آن بسته
که چنین بیمارگونه در انتظار تقدیر و سرنوشت است؟
و چرا در هوای عشقی خون می گرید
که برای او نه زیبایی و نه لذت دارد؟ "
بر این نادانان ترحم کن!
که روح هایشان، سر زا مرده است.
گروهی میگویند چون روح به کمال رسد
تحلیل رفته نابود میشود
چون میوه ای رسیده
که در اثر باد و سرما از درخت میافتد.
برخی دیگر می گویند همه چیز جسم است،
و چون فرو ریخت
نه روحی درآن است، نه خیالی،
نه خوابی و نه بیداری.
گویی روح، سایه ناپایداری است
در برکه آبی پیدا،
که چون آب گل آلود شود
بی درنگ ناپدید شده اثری از آن نمی ماند.
همه در اشتباهند زیرا در جسم و روح
هیچ ذره ای نیست که نابود شود.
و همچون، باد شمال پیچیده می ماند
تا آن هنگام که باد شرق بگذرد و از هم بگشایدش.
...
جسم، زهدان روح است
که تا هنگام بلوغ در آن می ماند.
آن هنگام که روح در اوج، بلندپروازی می کند
زهدان، نطفه دیگری نمی آفریند
روح جنینی است که با مردنش
تولد بدون بدبختی اش آغاز می شود.
...
و سترون، لفظی است که
از ناشایستگی در باروری آمده است.
او که در خوابهایش سحر را در آغوش میکشد
جاودانه خواهد شد
و آن که تمام شب را می خوابد
بی گمان در اعماق دریای خواب غرق می شود.
...
و مرگ به سان دریاست که سبکبار
از آن میگذرد و گرانبارغرق میشود.
* * *
و آنچه را گفتم و گفتی فراموش کن،
که کلمات، ذرات رنگین کمان اند.
و اکنون مرا از لذت هایی که چشیده ای آگاه کن.
آیا تو به جای کاخ
در جنگل مسکن گزیده ای،
آیا تو نیز پی جوی ها را گرفته و
صخره ها را درنوردیده ای،
آیا تو نیز با عطر شستشو کرده و
خود را با نور و روشنایی خشکانده ای؟
آیا تو، سپیده دمان را چون شراب
در جامهای اثیری نوشیده ای؟
آیا چون من، به وقت غروب
زیر شاخه های تاک لمیده ای؟
و دیده ای که چگونه خوشه های طلای انگور
در پرتو نور می درخشند؟
این خوشه ها برای تشنگان، چشمه اند و
برای گرسنگان، خوراک
و برای کسی که مستی مدام میطلبد،
شیرینی و عطر.
آیا شبی، چمن را بستر خواب
و هوا را روی انداز خویش کرده ای؟
آیا از آینده دوری گزیده و
گذشته را به فراموشی سپرده ای؟
سکوت شب چون دریایی است
که زمزمه موج آن در گوش هایت صدا میکند
و در سینه شب
قلبی است که در بسترت می تپد
مردمان اشعاری هستند
که بر آب جویبارها نوشته شده اند.
چه سودیست
در جنجال مردم و برخوردهای زندگی
و چیست در این همهمه و جدال، و
اعتراض وستیز بی پایان؟
این ها همه نقب های موش کورند و
تارهای محکم عنکبوت در تاریکی
و شرح حرکت ما
در راه های باریک سرنوشت در هم میشکند.
سرنوشت را راه هایی است که تغییرشان نمیتوان داد.
و چون با ضعف قصد بیشه کنیم،
به سبب ناتوانی مان
ازخواسته هامان در میگذریم.
برگرفته از " کاروان ها "
جبران خلیل جبران
ترجمه : محسن نیکبخت
ای دوست من
من آن نیستم که مینمایم
نمود پیراهنی ست که به تن دارم
پیراهنی بافته ز جان
که مرا از پرسشهای تو
و تو را از فراموشی من
در امان میدارد
آن "من" ی که در من است
در خانه خاموشی ساکن است
و تا ابد همانجا میماند
ناشناس و درنیافتنی
...
من عاشق خورشیدم
آن زمان که آرام آرام میآید بالا
حتی وقتی نمیتوانم نگاهش کنم
و بد میسوزاندم
دوستش دارم
و شیفته نقاشی هایش هستم
همانها که از ناز رفتنش میکشد
من دلباخته آن لحظه ام که
که میگذارم و میروم
تابستان یعنی چند ساعت شنا
هر روز
هر روز عصر
خزان یعنی قدم زدن
یعنی تولد
پارک
خرید
زمستان یعنی پیدا کردن یک دوست تازه
برای تا هر وقت که شد
بهار یعنی علف رو بو کن
اینگونه باش
برو
رد شو
زندگی کن
فیلسوفها
شاعرها
و هر که
و هرکه
فقط دارند حرف میزنند
پی نکن
دغدغه های آنها برای خودشان
خورشید و دریا
خیابان و دنیا
مال تو
