تبليغاتX
daftarche

... 

ناگهان در ميان روزهاي انتظار

باد سردي وزيد

بالهايم را ربود

زرد گشتم به ناگاه

برگهايم ريختند

چهره ام را ، پاييز رنگي نمود

دستهايم سرد گشتند

چشم هايم به خون زندگي آغشته گشت . . .

چون تو را ديدم ،

سبزي صدايت را شنيدم

شور را ، در ميان چشمهايت خواندم

شرمسارت شدم

سر به زير انداختم ، بي هيچ چرايي

بي رمق ،‌ بي ناي رفتن

پا ميان بي راهه اي نهادم

كه مرا دنبال خود جاري نمود . . .

* * *


ادامه مطلب
+ تحریر شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت توسط شادی |

 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،

 

     گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،

 

          فشرده چوبدست خیزران در مشت،

 

               گهی پرگوی و گه خاموش،

 

     در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،

 

     ما هم راه خود را می کنیم آغاز


ادامه مطلب
+ تحریر شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط شادی |

 
کد یاهو مخفی-blog