...
ناگهان در ميان روزهاي انتظار
باد سردي وزيد
بالهايم را ربود
زرد گشتم به ناگاه
برگهايم ريختند
چهره ام را ، پاييز رنگي نمود
دستهايم سرد گشتند
چشم هايم به خون زندگي آغشته گشت . . .
چون تو را ديدم ،
سبزي صدايت را شنيدم
شور را ، در ميان چشمهايت خواندم
شرمسارت شدم
سر به زير انداختم ، بي هيچ چرايي
بي رمق ، بي ناي رفتن
پا ميان بي راهه اي نهادم
كه مرا دنبال خود جاري نمود . . .
* * *
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
