از پیله ارغوان خواب به در آمدم
...
و دانستم که گمشده اش گمشتگی است!
...
و دانستم
قمری ها باید بخوانند
درختان باید بایستند
رودها باید بروند
و آدمی باید بفهمد
و شکرانۀ ما در حیات فهم مسائل است.
...
چیزی به من نگفت
و خود به خود فهمیدم رازی هست
که هر کس موفق به فهمش شود
بین دندان وقلب
فرقی نخواهد گذاشت
و چون برکه
روحش از عبور زاغ و زاغچه تیره نمی شود.
و تگرگ هیچ مرگی،
خوشه های نشاط را
در صورتش نمی شکند
ساعت گذشت
... اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را
به خلوت خواب های تو می سپردم.