تبليغاتX
daftarche -

پل میزنیم به نامعلوم

در می گشاییم به ناممکن

از وجود چنان بنایی ساختیم که نردبان هزار پلۀ حضور به گَردَش نمی رسد

بی شک آخرین شماره از شمارش معکوس کفتار صبور عقل

سرانجام، واپسین نفس گاو ِ دل خواهد بود

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود

نه!

انسان، هیچ گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم و روح روباهی در من حلول می کند

به یاد  می آورم

در شبی از شب های سرد "مُراویا"

در کلبۀ وحشی خود

کنار اجاق

سگ آبستنی را پناه دادم

که پشمش کفاف پوشش همۀ زمستان مرا می داد

تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم

 

در چشم چپش، مردی سوار بر اسب مرده بود

و در چشم راستش

زنی چشم بر کُلُون ِ در، به خواب رفته بود.

آن روزها من

در حسرتی مجهول

سهم گندم خود را

به بلدرچین های گرسنه می بخشیدم

می خواندم

وقتی جغدها می خواندند.

و به یاد دارم که به جای کشتن ِ مارها

از پاهایم مراقبت می کردم.

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم و گوش می سپارم به صدای خش خش شاخه شاخۀ گردوی وجودم در باد

چهار فصل را به یاد دارم

و طعم گس ِ اِکسیر پُرافسون خاک را

که به ازگیل رسیدۀ ویار ذهن پرنده ای می مانست

بیا

بیا ای کلاغ ِ محال

و هسته مرا به دیاری دیگر ببر

می خواهم

و به یاد دارم

که کلاغ ها از محدوده به محدوده می پرند

می خواهم

و در گوشۀ ذهن خویش

باریکه نوری نامحدود را تا بی نهایت دنبال می کنم

و بلند و بی پروا

از توهم خویش ترانه می سازم:

...

می خوانم و گردن می چرخانم بر غش غش حشرات.

تماشا کن و نبین

درک کن و نخند

منتظر باش و اشک نریز!

این است ملودی زلال و باشکوه جیرجیرک ها

که همراه پر کلاغ ها از این سو به آن سو پیوسته در پرواز است.

کلاه مخملیم را بی دلیل جا بجا می کنم،

صدا را در گلو می اندازم و مشتم را بر روی میزکهنه قهوه خانه جهان می کوبم

 

دریا همچنان دریاست

و کوه ها همچنان کوه.

تنها ، گاو وحشی لحظه ای از نشخوار می ماند

و چشم کبک مادر در آشیانه باز میشود.

جیرجیرک!

جیرجیرک ِ بی نوا؟

من چراغ دارِِ هزارتوهایم

...

انسانم!

ساکت، چون درخت سیب

گسترده، چون مزرعه یونجه

و بارور، چون خوشه بلوط

به جز خداوند

چه کسی شایستۀ پرستش من خواهد بود؟

راحتم

چون برادرم آلبرت انیشتین

که گاهی بدون جوراب راحت تر بود.

طرح نظافت طویله ها را

با تعصب کروکی می کنم

ودر هیئتی شایسته

سیگارم را در قاب پنجره می تکانم

بی هیچ واهمه ای،

زیرا که جهان زیرسیگاری ِ من است

...

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم در تـنهایی.

فروردین ماه بود که شهابی از آسمان گذشت

در آذر ماه سنگوارۀ دو لاک پشت میان دو لایه خاک کشف شد

و اسفند ماه شنیدم که کودکی به دنیا آمده است

فالگیر جوان

خمیازه کشان می گفت:

این کودک در آینده یا تیرانداز خواهد بود

یا بادکنک سازی ماهر!

باری،

درشمال، ابریشم آبی مرسوم است

ودر جنوب، کتان ِ زرد

ما ساکنین این خرس گسترده

همه سرما خوردۀ یک زمستانیم.

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم و خیره می مانم بر سایۀ بلند خویش.

در انتهای باغ آلبالو

...

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم رو به شرق خویش

شرق جاده های باریک

و پرندگان ِ تنهای  سیاه و سفید

آب و باد و خاک و آتش از خاطرم می رود

اما به یاد دارم

که سلطان رویاهای نو و افق های کهنه ام

به یاد دارم

که مرگ پاسخ بزرگی بر زندگیم نبود

به یاد دارم

که خورشید عشق کفاف پهنه نیازم را نداده بود

رو در روی هزاران

هزاره ها را تکرار می کنم

خواب را نشستن آشفته می کند

نشستن را راه رفتن

راه رفتن را دویدن

و دویدن را خواب!

باری،

یک دانه ارزن و کورسویی نور

برای مور

کافی است

انبان حرص را جز آوار

هیچ آذوقه ای پُر نمی کند

بتاب،

بر من بتاب ای آفتاب محال

وسایه سیاهم را طلایی کن.

منظومه در منظومه

کهکشان نیلی خیال

سرمست از عطر یونجۀ مرتع محال

بر کوهپایه های این سلسلۀ سیاه نامکشوف

اسب مه آلود اندیشه

بی تاب

سم به زمین می کوبد و شیهه می کشد

هر که بگوی بودیم مگر آن کس که تقدیرمان بود.

پا می چرخانم

پا می چرخانم رو به سمتی که سمتی نیست

وسایۀ سیاهم چون هول

بر سرتاسرزمین پهن می شود

...

   ...

                                                  "آئینه"

                                                              حسین پناهی 

********************************************************

 

 

...

من خیلی چیزها می دانم که می توانم برای دوستانم تعریف کنم.

می توانم، تعریف جامعی از گوش ماهی ها

تفسیر جامعی از زاد و ولد خرس ها بدهم.

می توانم ثابت کنم که درختان گریه می کنند و گنجشک ها در ابتذال طاقت فرسای زمستان زندگی کوچکشان، خود را از شاخه ها میآویزند.

میتوانم ثابت کنم که زندگی در سطح، بر یک محور ثابت می چرخد.

می توانم زمستان را با صداقت لمس کنم، بدون اینکه دکمه های کتم را ببندم.

می توانم ثابت کنم که بهار، دام رنگارنگ سال است تا با آن صید سایر فصول را تور کند.

می توانم، سه ساعت تمام، دربارۀ صبر لاک پشت ها،

     نازکدلی فیل ها،

     نجابت پنگوئن ها،

     اجبار گرگ ها،

     غریزۀ جنسی ملخ ها و حتی کروکی های جنگی ونرم زنبورهای ملکه صحبت کنم

بدون اینکه هیچ کدام از دست هایم را روی تریبون بکوبم و با نگاه از شنونده هایم بخواهم که هیجان خود را داد بزنند. تا من در آن غفلت، نیم کوزه آب خورده باشم.

 

...

به نظر می رسد که زندگی مشکل نیست، بلکه مشکلات زندگیند!

می بینی؟

می بینی به چه روزی افتاده ام!

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما به سگ ها سوگند

که خواب کلک شیاطین است تا از شصت سال عمر

سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کند

می شود به جای خواب به:

     ریل ها

     و کفش ها

     و چشم ها فکر کرد

و نتیجه گرفت که باوفاترین جفت های عالم

      کفشهای آدمیانند.

می شود به زنبورهایی فکر کرد که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند و آمده اند زیر سقف خانۀ ما خانه ساخته اند.

می شود به تشبیهات خندید.

به زمین و مروارید.

به خورشید و آتشفشان.

به ستاره ها و فرزانه های عشق.

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس پیر.

به رعد و برق آسمان و خشم خداهای آهنی.

تصور کن!

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیرِ کنجکاو، از پشت تلسکوپ های مسخره شان که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند به دنبال ستارۀ ناشناخته تازه تری می گردند.

 

...

چه می خواهم بگویم؟

می خواهم بگویم رنگ ها قادرند خواب را در چشمان خواب ما بشکنند.

 

...

اما چیزی خوابم را آشفته است.

...

کاش تنها نبودم.

...

دلم می خواهد

فارغ از دندان درد ابتذال

ترانه بخوانم.

می دانی چیست؟

نمی دانم!

ولی فکر می کنم که در این دنیای بزرگ

علاوه بر دریای سرخ

چیزهای دیگری هم وجود دارد

مثلا ً یک سئوال

یک سئوال مشکل که هیچ کس جوابش را نمی داند.

فکر می کنم شب و روزی

که گلیم دو رنگ زندگی ما را تارو پودند

به یک سئوال بی جواب ختم می شدند.

     رنگ،

     ختم،

    جواب!

سرم گیج می رود

گیج می رود

و این حق را هم به تو می دهم که سرت گیج برود.

 

...

مرا ببخش!

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟

می شود یک روز که باران می بارد

در قهوه خانه ای سبز

چای سرخ نوشید و به کسی اندیشید که با موهای پریشان و چشمهای سیاه ِ ریز با پیراهن قهوه ای در کتاب هنرآشپزی به دنبال رد پایی از خرس نیستی میگردد.

 

...

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم.

گوش کن.

یکی بود بکی نبود

زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه،

به جای خواندن آواز ِ ماه خواهرِ من است،

به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن،

به جای پختن کلوچه شیرین،

ساده و اخمو،

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند.

یا می توانم قصۀ نقاش چاقی را برایت تعریف کنم که سی و یک روز تمام برای نقاشی از چهرۀ طلایی خورشید،

چشم به آخرین نقطه

در انتهای آخرین انحناهای زمین می دوخت.

غروب ها به دنبال طلوع می گشت!

 

...

برای بیان عشق

به نظر شما کدام را باید خواند

تاریخ یا جغرافی را؟

می دانی؟

من دلم برای تاریخ می سوزد

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

برای اسب هایش که اخته مرده اند

برای کوه هایش که اکنون محو گشته و به جایشان

به پای کرت های توت فرنگی

کود شیمیایی می پاشند

اکنون در لوله های توپ های پرطمطراق جنگی تاریخ

موش های بور صحرایی جفت گیری می کنند.

به تو بگویم

همیشه تصورم از تاریخ،

گردباد هولناکی بود معطر به بوی متعفن پلنگ های مرده،

سرداران و شمشیرهاشان برای ابد تفکیک ناپذیر گشته اند.

 

...

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی، می شود چیزهای دیگری نوشت.

 

تصور کن

بر امواج صوتی معلق در فضا

همزمان جمع ضدین می شود

خنده و گریه

تولد ومرگ

تو فکر می کنی جای فلاسفه خالی باشد؟

...

به کفش تنگ می مانند

یا جیب خالی

یا چادر فلفلی یک پیرزن مرده

یا کارنامه مردودی

خنده دار است نه؟

 

چادر،

فلفل،

خالی،

خنده،

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما مادر بزرگ ها گفته اند:

      "چشمها نگهبان دلهایند"

 

می دانی؟

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است

کودک،

خرگوش،

پروانه،

و من چقدر دلم می خواهد همه داستان های پروانه ها را بدانم که بی نهایت

بار

در نامه ها و شعرها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند.

پروانه ها!

آخ!!

تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گل ها نزدیک می شوند.

 

یادم می آید

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم.

عشق را چگونه می شود نوشت!

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سئوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست میدارم.

 

                                                                  " تابوت"

                                                                          حسین پناهی

 

+ تحریر شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت توسط شادی |

 
کد یاهو مخفی-blog