تبليغاتX
daftarche -

...

از پیله ارغوان خواب به در آمدم

...

چشم های پدربزرگ، هنوز

دنبال آن چیز گمشده

به رخت و ظرف و مزرعه می گرفت

چون آهوی مادری که در شکار

هم پا و هم آهو بچه خود را گم کرده باشد

هنوز یک چشمم بسته مانده بود

با این همه می دانستم

که در کومۀ سینۀ پدربزرگ

ساری در اسارت است

و بعدها فهمیدم برای سارهای اسیر

فرقی نمی کند روزن کومه ها، به کدام جهت از جهات باز می شود

و دانستم که گمشده اش گمشتگی است!

گفتم که بعدها به جای خرمای دانه دان

برای او

گشت و گذار خیرات می کنم

...

روز دوم،

دیدم اگر نخندم

کوکوها در جنگل خواهند خندید

...

وفهمیدم

ما طاعونیان ترس

تبعید شده از یک کرۀ از یاد رفته ایم

و این "زبان"

مارماهی کور رودخانۀ گل آلود

در آن پائیز غبارآلود

که آب ماهی ها را می کشت

و اسهال پیرمردها را

و زنان

از نوزدهمین سفر قهر خود

از خانۀ پر از آویزۀ پدر

به خانۀ پر از آویزۀ شوهرانشان باز می گشتند

و با روغن ماهی و خرس

که تفنگ های کهنه را جلا می داد

موهای خود را چرب می کردند

و نیمه شبها

در رختخواب هایی که بستر پنج مرده بودند

می خندیدند

و با برهم زدن چشم ها

کاری می کردند که آبستن شوند.

و نه ماه بعد

ماماهای پا به ماه

نوزادان را

چون دندان های عقل و آسیاب

از فک جان مادرانشان می کندند

و عشق چیزی بود شبیه بالیون

که روزها

از اعماق آسمان

برق می زد و می گذشت

از فراز سر پیرزنی دیوانه

که همچون لیمویی گندیده

قل می خورد

در شیب تنورها، آوازها و غروب ها

میرزا که لب های قدحی را می لیسید

بی آنکه نگاهم کند

معمای معروف ملخ را مطرح کرد.

و غروب همان روز به دنبال یک ملخ

هفت نقطه از سرم شکست

خاله ام ترجیح داد

آرد و تخم مرغ سهمیۀ بلغور زخمهای سرم را

به خورد خودم بدهد

و بی آنکه چیزی بگوید

می دانستم که گرسنگی قبل از شکستگی، آدم را خواهد کشت. 

روز چهارم

همه فهمیده بودیم

که پدربزرگ

کر و کور و لال شده است.

من در خواب و بیداری

دختری را دیدم که بی دوک و پشته

به سمتی می دوید

گفتم کجا؟

گفت می روم به تماشای خدا

وضو را یادم داد

و مرا با خود برد

با جرینگ جرینگ النگوهایش

پشت یک حصار سنگی ماند

گفت می بینی؟

در حیاط آن سوی حصار

میرزا را دیدم که آتشگردان پرجرقه ای را در هوا می گرداند 

گفتم خدا کجاست.

اما نبود

او رفته بود

و درتاریکی جز خِس خِس شب صدایی نمانده بود

هیچ وقت به من نگفت

و بعد ها فهمیدم

ما جرقه های آتش گردان خداوندگاریم

در دل این همه تاریکی.

و دانستم

قمری ها باید بخوانند

درختان باید بایستند

رودها باید بروند

و آدمی باید بفهمد

و شکرانۀ ما در حیات فهم مسائل است.

...

روز پنجم

میرزا کلافه بود

من چروک پیراهن سیاه کوچکم را صاف می کردم

فکر کردم

آیا دوباره باز

روباهی مرغش را برده بود؟

و می دانستم

که می داند : مرغ های بی سرپناه سهم روباهایند

...

. . .

.  .  .

اما باران

پیش از نگاه او

کلمات را برده بود

چیزی به من نگفت

و خود به خود فهمیدم رازی هست

که هر کس موفق به فهمش شود

بین دندان وقلب

فرقی نخواهد گذاشت

و چون برکه

روحش از عبور زاغ و زاغچه تیره نمی شود.

و تگرگ هیچ مرگی،

خوشه های نشاط را

در صورتش نمی شکند

 

                                         " پیله – حسین پناهی"

 

+ تحریر شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت توسط شادی |

 
کد یاهو مخفی-blog